رضا قلى خان ( هدايت )
186
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
اصل آن بن غار بوده كه اسكندر وقت رفتن ظلمات حكم كرده بعضى اسباب و مردم در بن غارى تا مراجعت توقف كنند و بعد از مراجعت بمرور ايّام شهرى شده و بكثرت استعمال بلغار خواندهاند و رشيدى كويد كه بلغار و بلغاك معنى تركيبىشان بسيار غار بوده و بسيار غوغا بوده و صاحب قاموس كفته صحيح بلغراست بىالف و وجه صحّت آن را بيان نكرده بهر صورت بلغار بتركستان است و بسردى هوا معروف ازين روى خاقانى كفته شعر عدلش بدان سامان شده * كاقليمها يكسان شده سنقر بهندستان شده * طوطى به بلغار آمده حكيم ناصر خسرو در صفت تركان بلغارى و حسن ايشان كفته شعر برون آرند تركان را ز بلغار * براى پردهء مردم دريدن و بمعنى چرم اديم چنان كه مشهور است در كتب معتبره نياوردهاند اما كاتبى بدين معنى اشارتى كرده و بهلهء از چرم كه باز داران در دست كنند آورده و ببلغار نسبت داده چنان كه كفته شعر بازداران ترا بر بهلهء بلغار كل بلغاك بضم اول بمعنى شور و غوغاى بسيار باشد زيرا كه بل چنان كه كذشت بمعنى بسيار است و غاك بمعنى شور و غوغاست ابن يمين كفته مرا چون زلف تو تشويش از آنست * كه چشمت در جهان افكنده بلغاك بلغد و بلغده و بلغند و بلغنده همه بضم بمعنى فراهم آمده و جمع نموده و بر بالاى هم چيده بلغده بضمتين به وزن سنبله به همان معنى است يعنى جمع كرده و بر بالاى هم نهاده و بفتح اول و ثالث بمعنى كنده و ضايع كرديده چه هركاه كويند مرغ بيضه را بلغده كرد مراد آن باشد كه كنده و ضايع كرد و بچه برنياورد و در عرف نيز تخم ضايع شده را لغ كويند و بلغده يعنى لغ شده و كنده شده چنان كه سوزنى كفته شعر دو حايه كندهء بلغد شده هم اندر وقت * شكست و ريخت هم آنجا سفيده و زرده و بلغنده بفتح اول يك بسته و يك لنكه بار و يك پشت واره و يك بقچه اسباب را كويند و هر چيزى كه بسته شده باشد مانند خون بسته و بلغم بسته بلغشنه بضم اول و ثالث و سكون ثانى و شين نقطهدار آن باشد كه يكسر ريسمان را حلقه حلقه كرده كرهى بزنند و سر ديكر آن را از ميان حلقها بكذرانند برنهجى كه به مجرد كشيدن ريسمان آن حلقها تنك شود همچنانكه بر سر دامها سازند بلغندر بالضم يعنى بسيار مبرم چه غندر بضم بمعنى مبرم و اصرار كننده است و بمعنى تنپرور و فربه نيز آمده و بعضى بلغندر بفتح غين بمعنى بىقيد و بىديانت و نام ملحدى دانستهاند كمال اسمعيل كفته بر زر و سيم مردمان اندر * هست بر اعتقاد بلغندر بلغونه بر وزن و معنى كلكونه در برهان آمده و آن غازهايست كه زنان بر روى مالند و روى را سرخ كند بلفخت بر وزن بدبخت ماضى بلفختن است كه اندوختن باشد بلكامه بضم اول بمعنى بسيار كام باشد مانند بوالهوس كذشت استاد رودكى كفته شعر در پيش خود آن نامه چو بلكامه نهم * پروين ز سرشك ديده بر جامه نهم بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم * خواهم كه دل اندر شكن نامه نهم بلكفت و بلكفته با اول مضموم بثانى زده و كاف مفتوح بمعنى رشوت كه آن را پاره نيز نامند بلكك و بلكل بكسر اول و فتح كاف بمعنى آب نيم كرم است كه آن را شير كرم نيز كويند بلكن با اول مفتوح و كاف عجمى مفتوح بمعنى سر ديوار زين الدّين سكزى كفته شعر اى عهد تو بيمدار و پيمان توست * چون برف تموز و آفتاب بلكن و بمعنى منجنيق نيز آمده شمس فخرى كفته شعر ز سيلخيز فنا ايمن است قصر بقات * چنان كه حصن فلكها ز صدمت بلكن بلكنجك بضم اول و ثالث كه كاف فارسى باشد هر چيز عجيب و غريب كه ديدن آن خنده آرد بلمه بمعنى ريش دراز و انبوه ضدّ كوسه بلوايه پرستو را كويند بلوج طايفهء در ميان كرمان و سيستان ولايت ايشان را بلوچستان كويند در ملك كچ و مكران و مكس و قلات و بامپور و كنار بحر سند سكونت دارند و قطّاع الطّريقاند بلون بضم اول بمعنى بنده باشد بلونه بفتح شمشير چوبين را كويند بليان نام قريهايست از ولايت كازران فارس كه مرقد اولياء اللّه در آن بسيار است بليله بفتح دوائى است قابض معرب آن بليلج است